|
سلام...
اول از همه تشکر میکنم از همه به خاطر نظراتی که دادین برای مطلب قبلیم...
خیلی موثر و مفید بودن،واقعا ممنونم...
راستی روز پدر و تولد حضزت علی(ع) بر همگیتون مبارک
این روزا سرم خیلی شلوغ بود به خاله ام که از خارج اومده بود به
پسر کوچولوی بامزه اش و سوغاتی های باحال ...اما غمی در دل داشتم که باید مخفی میکردم...
ظاهرمو حفظ کردم و میخندیدم اما از درون گریه میکردم...با کوچکترین حرفی اشکهام در میومد و آمادگی
گریه رو داشتم تا این که روزی که کلی مهمون اومده بود به خاطر یک کلمه حرف خیلی عادی از مامانم
گریم درومد...خیلی ضایع و بد بود اما اصلا قابل کنترل نبود...
دلم از جای دیگه ای پر بود اما هیچ کس نمیدونست و همه تعجب کردن و کلا بد شد...
به یاد حرفهایی افتادم که دلمو شکسته بودن...حرف هایی که تحقیر و تمسخر ازشون میبارید....
حرفهایی که هیچ وقت انتظارشونو نداشتم...نظراتتونو که میخوندم خوشحالم میکرد و یکی از دوستامم
کلی باهام صحبت کرد تا بالاخره دیشب دلم آروم گرفت....الان احساس بهتری دارم...
خدایا کمکم کن تا تو رو پیدا کنم و دیگه اشتباهات گذشتمو تکرار نکنم...
صدا ها رو می شنوی ؟؟!!
نه!!! کدوم صدا ها ؟؟ دیوونه شدی ؟ حتماً خیالاتی شدی... بهتره بری یکم بخوابی
نه..... باور کن ! من میشنوم . یه چیزی توی سرم میگه بیا ... بیا من اینجام من منتظرتم بیا!!!
اه .... تو نمیفهمی چی داری میگی تو پاک عقل رو از دست دادی
عقل ؟؟؟ اما من حرفی از اینکه اون رو میفهمم نزدم ! من اون رو احساس میکنم
چی رو ؟
اون صدا رو که داره بهم میگه زندگی کن .... که داره از عشق برام حرف میزنه !!! ولی من نمی تونم
حرفاش رو بفهمم فقط دارم احساسش میکنم ... احساسش میکنم که از درونمه... آره .... آره .... اون
کسی که داره این حرفها رو بهم میزنه خودمم .... اون خود منه !!!
هی ... صبر کن ! معلوم هست چی داری میگی ؟ ببینم تو حالت خوبه ؟ فکر کنم باید بری دکتر ؟ !
دکتر ؟؟؟ اما اون به من میگه خودم با باید دکتر خودم باشم !
من که نفهمیدم حرف حساب تو با خودت چیه ؟ اصلاً حرفت قبول ... ولی من اون رو نمیفهمم و نمیتونم
مثل تو احساسش کنم .... من حوصله ندارم ، من خسته ام ... میفهمی ؟ دیگه نمی تونم کنارت باشم
پس خداحافظ!!!
خسته؟؟؟ یعنی آدم ها وقتی از هم خسته میشن همدیگر رو ترک میکنن ... از هم دور میشن ... آره
درون من هم همینو میگه ... میگه کسی که کنارت بود قلبش بی صدا بود ! اون تو رو تنها گذاشت ...
مثل خیلی از آدمهای این دنیا که قلبشون بی صداست اما اگر برای یک لحظه ... فقط یک لحظه
میخواست حقیقت رو در وجودش درک کنه می توسنت درونش رو احساس کنه .... می تونست صدای
قلبش رو بشنوه ... مثل من .... من تونستم .... من صدای قلبم رو شنیدم چون دونبال حقیقت بودم ...
اما حیقیت من چیه ؟ که به دنبالش بودم ... درسته... حقیقت من خودمم ... آره .... حیقیت من همون
صدای قلب منه .... قلبی که تا امروز بی صدا بود ولی حالا کسی خواسته که اون بیدار بشه ... و اون
وجو خود من بود ...  این مطلب رو جایی خوندم و به نظرم زیبا اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
شب به خیر
|